تبليغاتX
کازابلانکا :: وب نوشته یی درموردسینماو زندگی
                                                              

سلام

اسمش آرش بود،وقتی اون روزاول که رفتیم کودکستان وباهاش آشنا شدیم.بعدها کلاس چهارم که بودیم (یعنی یک سال بعدازانقلاب) اسمش روعوض کردند وگذاشتند"رامی".لابدچون هرچی ساواکی وشاه دوست وآدم بداونموقع ها بود اسمشون یا افشین وآرش بودیاایرج واسکندر.این اسم برای اونم نشونه طاغوتی بودنش بوده لابد واسه همین خاطراسمش روعوض کردند وگذاشتند "شهیدمحمدکاظم رامی*"...

یکم:شعر

چون دوستت می دارم
حتا آفتاب هم که بر پوستت بگذرد
من می سوزم
پاییز از حوالی حوصله‌ات که بگذرد
من زرد می شوم
روسری زردت که از کوچه عبور می‌کند
عاشق می شوم
و تا کفش های رفتنت ‌جفت می شوند
غریب می‌مانم
و تنها وقتی گریه ای گمان نمی برم در تو ،
من سبز می‌مانم.

                                                        

دویوم:

دوجورکلاغ داریم

کلاغ قصه وکلاغ غیرقصه

کلاغ غیرقصه بخونه میرسه یا نمی رسه

اما

کلاغ قصه هیچوقت به خونه نمی رسه

سییوم:دیالوگ

-اگه یک کیف پول پیدا کنی چیکارش میکنی؟
-اونو به کسی که دوسش دارم میدم
-نه باید بدی به پلیس
(ادوارد دست قیچی )

"جانی دپ"درپوسترفیلم "ادوارددست قیچی"

چهارم:

فراخوان عمومی ازکلیه کارگردانان ودست اندرکاران سینما:لطف کنید تا فرج اله سلحشور به سروقت باقی پیامبران واولیا واوصیانرفته وشاهکارهایی مثل یوسف پیامبرراخلق نکرده،درمورد اینها فیلم و سریال بسازید.به ضرس قاطع هرچه که بسازند این سریال بهترخواهدبود.به آقای سلحشورهم دیدن چندباره سریال امام علی روتوصیه می کنیم درکناردیدن مکرر فیلم محمدرسول اله،بزرگترین داستان عالم،ده فرمان،مصایب مسیح.برای دیالوگ نویسی،شخصیت پردازی،درماتیزه کردن داستان وساخت وپرداخت قصه دیدن این فیلمها بسیاربرای آقای سلحشورمغتنم است.

                                                      

پنجم:

بودن نام دوستان عزیزمان مودی،زن بودن وسیرترشی متاهل دربین یکصدوبلاگ نویس برترزن باعث افتخارومباهات همه ماست.به مهرنوش والهام و(....)این موفقیت روتبریک می گوییم.

ششم:

اسمش آرش بود،وقتی اون روزاول که رفتیم کودکستان وباهاش آشنا شدیم.بعدها کلاس چهارم که بودیم (یعنی یک سال بعدازانقلاب) اسمش روعوض کردند وگذاشتند رامی.لابدچون هرچی ساواکی وشاه دوست وآدم بداونموقع ها بود اسمشون یا افشین وآرش بودیاایرج واسکندر.این اسم برای اونم نشونه طاغوتی بودنش بوده لابد واسه همین خاطراسمش روعوض کردند وگذاشتند "شهیدمحمدکاظم رامی*".

مدرسه آرش نزدیک خونه مون بود.تاخونه مون برای آدم بزرگا چهارپنج دقیقه پیاده روی داشت وبرای بچه ها بین دودقیقه تا سه ساعت!.

اگه صبح بودو می خواستیم بریم مدرسه که تا دقیقه نود توی رختخواب بودیم وبعدبه زورعزیزازخواب پامی شدیم ونون بربری نانوایی"حاجی درویشی" رو باچای شیرین نرم می کردیم ودولپی تندتند می خوردیم وکتاب ودفترامون روکه با کش می بستیم میزدیم زیربغلمون وبعد بدو می رفتیم مدرسه،فاصله خونه تا مدرسه سرجمع میشد دودقیقه.

اما،

 موقع برگشتن وقتی زنگ مدرسه رومیزدن ازدم درکلاس روتا بیرون مدرسه مث دونده های دوی صد مترهمراه بادادوفریادمی دویدیم وبه محض خروج ازمدرسه ...

آخه مدرسه توی یه دشت بازووسیع بود.جایی که ما به زبون محلی بهش می گفتیم "کاله".یعنی یه جای وسیع ویه دشت همواروسرسبز.جلوی مدرسه هرچی بود زمین خدابود،ازخواب بچگیمون هم سبزتر.پشت مدرسه هم یه چندتا باغ بزرگ مرکبات ومیوه ولوبیا روغنی وباقلاواینجورچیزاداشت(قشنگترازباغ شداد) که بخش اعظم زنگهای تفریح ما به تفریح وتفرج وسیاحت روی درختان ومیان ساقه های باقلاوجالیزهای خربزه وخیارش می گذشت.ای خداچه کیفی داشت که توتوی زنگ تفریح بادوستات ازروی دیوارمدرسه بپری اونوروبری توی طبیعت خدا میون دارودرخت وسبزه هزارتاچیزندیده ودیده روازنزدیک ببینی.چقدرمیون ساقه های لوبیا من کفشدوزک جمع کردم.چقدردنبال پروانه لابلای درختای باغ دویدم.چقدربچه لاک پشت ازتوی نهرکنارباغ گرفتم.بعداززنگ تعطیل بابچه ها می رفتیم توی باغ"آقابالاخان"که توش پربودازدرختای آلوچه وآلوسیاه وخربزه.چندتا درخت خرمالو هم داشت که خرمالوهاش به چه بزرگی بودند(همون موقعها بود که فهمیدم میکروب میوه های نشسته لااقل باید اندازه یه گوسفند باشن تا بتونن مریضم کنن!).

سنگ پرانی به قورباغه های کنار نهرآب وتابلوی محمودآباد(درست روبروی مدرسه مون بودالان البته رفته پانزده کیلومتراونورتر!)برنامه بعدی بود وبعدش رفتن به "زمین یاوری"برای دیدن بازی فوتبال که داداش بزرگه اهلش بودوهمیشه میرفت برای بازی.معمولا بعدازاذون مغرب می رسیدیم خونه.خسته،خاکی ومعمولا باسرزانو ویاسرآرنجی زخم شده.

 حالا دیگه ازاون دشت دلبازواون باغهایی که ازبهشت خدا هم پرنعمت تربودند هیچ خبری نیست.هرچی هست خونه وساختمون وبنا وعمارته.یه زمانی سرکوچه مون که می ایستادی توی حیاط مدرسه مونو می تونستی ببینی که "آقای رشتی"  (اسمش غلامی بودواهل گیلان،واسه همین خاطرهمه ی بچه صداش می کردند آقای رشتی!)داره "علی دیوسالار"روبخاطرشلوغی تنبیه می کنه وباخط کش چوبی زرد رنگش به کف دستش میزنه(لاکردار مث مسلسل دستش خط کش روبالاوپایین می اورد!).

اماحالا...همین چند وقت پیش داشتم ازکوچه مدرسمون عبورمی کردم که دیدم یه"لودر"بزرگ شبیه"گودزیلا"داره تمام خاطرات بچگی مونو ازریشه درمیاره.دیگه آخرین تیرهااز ترکش آرش کمانگیرهم رها شد.دیگه از"آرش"چیزی باقی نمونده  (اینطوریه!)  

                                                       

*شهیدمحمدکاظم رامی هم مدرسه ای ما بودوتوی درگیری بیست ودوم بهمن پنجاه وهفت شهیدشد.



نويسنده: علی محمدزاده | تاريخ: 87/07/04 | لينك به مطلب | ساعت: 0:40 |
بعلت ایراداتی که درپرشین گیگ بوجود آمده  قالب نازنین کازابلانکا(که یادگاردوستی بسیارعزیزهست)بطورکامل نمایش داده نمی شودوعلیرغم دلبستگی شدیدم به قالب مجبوربه تعویض موقتی آن شدم.خودمم با وبلاگم احساس غریبی می کنم ودلم برای قالبم وسازنده اش تنگ شده.امیدوارم خیلی زود رفع عیب شده وما برگردیم سرخونه زندگیمون.فعلا زیرهمین چادربیتوته کردیم.(اینطوریه!)

نويسنده: علی محمدزاده | تاريخ: 87/07/01 | لينك به مطلب | ساعت: 1:52 |
ننه هروقت که می خواست ازروی زمین بلند شه ووایسته،دست دیوار رو می گرفت ومی گفت"یاعلی"

من به شوخی می گفتم بله ننه بامن بودی؟

می گفت نه ننه اون"علی" اصلی روصدا می کنم،تو"علی" بدلی هستی.

چندسالی میشه که دست دیوارعطردست ننه روبو نکرده اما،طنین صدای ننه همیشه وقتی که می خوام بلند بشم توی گوشمه که میگه:"یاعلی"



نويسنده: علی محمدزاده | تاريخ: 87/06/30 | لينك به مطلب | ساعت: 0:23 |
 

سلام

همه بچه ها بزرگ وکوچیک ،داراوفقیرلباس تارزانی می پوشیدن،الامن بدبخت.عزیزم نمی ذاشت.حکمم می کرد حتماپیژامه وبلیزآستین کوتاه (اونموقع که تی شرت نداشتیم)ودمپایی (چقدرخوشبخت بودند بچه هایی که پابرهنه می دویدند)بپوشم وتا حکمش اجرا نمی شداجازه خروج ازخونه صادرنمی دشد...

یکم:

دیشب بارون گرفت ووقتی ازمهمونی برگشتیم وخواستم ماشین روببرم توی پارکینگ یه دونه داروگ دیدم که به شیشه چراغ ماشینم چسبیده بود؛فکرکنم امروز روز خوبی برام باشه.

                                                    سیم خاردار

دویوم:شعر

آنقدر ستاره به روسری ِ زردت می چسبانم،
تا ستاره شناسان
کهکشان ِ دیگری را در آسمان کشف کنند!
به چی می خندی؟
یادت هست که همیشه،
از خندیدن ِ دیگران
بر چکامه های پُر «چرا» یم دلگیر می شدم؟
اما تو بخند!
تمام ترانه ها فدای یک تبسمت! خاتون!
حالا برای همه می نویسم که آمدی
و سبزه ی صدایت در گلدان ِ سکوتم سبز شد!
می نویسم که دستهای سرد ِ مرا،
در زمهریرِ این همه تازیانه گرفتی!
می نویسم که...
بیدار شو دل ِ رؤیا باف!
بیدار شو!؟

 سیم خاردار

سییوم:دیالوگ

دكتر جكول: خب آمپول 2 تومن شد.

 كیانوش:2 تومن!؟ ما تو شهر 10 قرون میدیم.

 دكتر: ما اینجا به خاطر بز یك تومن میگیریم یعنی تو از بز كمتری؟                                                                                               شبهای برره

چهارم:

اگر تار عنکبوت به کلفتي مغز يک مداد به هم تنيده شود ميتواند سنگيني يک هواپيمای بزرگ بوئينگ را تحمل کند.

پنجم:

"تارزان"روکه تلویزیون نشون میدادتوی کوچه های محلمون  محض نمونه یه دونه بچه پیدا نمی شد.حتی اون بچه درسخونای عینکی هم عاشق "تارزان"و"جیمی"وعلی الخصوص میمون بازیگوش وزرنگش"چیتا"بودند.تابستون که می شد پوشاک رسمی همه ی بچه ها تشکیل می شد ازتک دانه شورت مامان دوزکه غالباازاضافه شورت باباهه درست می شد(به همین خاطرتوی حموم عمومی فدوی صبح های جمعه که می رفتیم حتی اگه بچه ها یا باباها رونمی شناختیم؛ازروی شورت هاشون می تونستیم بفهمیم که کی بابای کیه!).همه بچه ها بزرگ وکوچیک داراوفقیرلباس تارزانی می پوشیدنن،الامن بدبخت.عزیزم نمی ذاشت.حکمم می کرد حتماپیژامه وبلیزآستین کوتاه (اونموقع تی شرت نداشتیم)ودمپایی(چقدرخوشبخت بودند بچه های که پابرهنه می دویدند)بپوشم وتا حکمش اجرا نمی شداجازه خروج ازخونه صادرنمی دشد.بماند که به محض خروج ازخونه بلیزوپیژامه ودمپایی رو درمی اوردم یه گوشه ای قایمش می کردم تا ملبس به لباس تارزانی بشم(خیلی قشنگ بود،لخت می شدیم که لباس"تارزانی" پوشیده باشیم!).بعضی ازبچه ها مث عزت پاراازاین هم فراتر گذاشته وپیوند بین دولنگه شورت را پاره می کردند وشورت روشبیه دامن مینی ژوپ درست می کردندکه دیگه آخرتارزانی بود.این عزت ناکس ازبالای تپه مشرف به رودخونه(روبروی خونه خاله محرم) که تا سطح آب تقریبا هفت هشت متر فاصله داشت،شیرجه میزدکشیده وپابسته، تارزانی تمام.

سیم خاردار

یادمه توی یکی ازپست هام درمورد خاله شهربانو که همسایه مون بود کلانترمحله بود ومیومد خونه مابه تماشای تلویزیون وسریال"تلخ وشیرین"و"مرداول"واینانوشته بودم.یادتون هست؟خوب این خاله شهربانوچندتا پسرداشت که همشون ازهممون(ما داداشا)بزرگتربودن واین آخریه که اسمش"عین اله"بود وما بهش می گفتیم "باقرزاده"-عین اله باقرزاده سریال صمد-از"سیاوش"ما یه یک سالی بزرگتربود.این"عین اله"بچه که بود همیشه می رفت کناردست"اوس عبداله دندونکش"(که هم دندون می کشید هم ختنه می کردهم سماورقلع میزدهم...خدابیامرز ختنه می کرد باقساوت تمام!...همین چند وقت پیش فوت شد)می نشست وبه"قلع کاری"اون نگاه می کردتااینکه یه بارنمی دونم چطورشد که یه تیکه قلع ازتوی آتیش می پره وصاف می ره توی چشم راستش واون بیچاره رو کورش می کنه(بعدها البته بزرگ که شد رفت یه چشم مصنوعی گذاشت که زیاد نشون نمی داد چشم راست نداره).دیگه بعداین اتفاق"عین اله"قصه ما کمتربا بچه ها می اومدبازی کنه وبیشتر وقتش صرف اختراعات وابتکارات واکتشافات شخصی خودش می شد.بهترین تیرکمونهاوماشین های دست سازی که باسیم مفتول وتشتک نوشابه درست می شدواسلحه های مختلف وحسرت برانگیزهمیشه ازتوی انباری وسایل کشاورزی خونه"خاله شهربانو"وارد بازارمی شد.

یکی ازبهترین ابتکاراتش هم اعلان شروع شدن سریال"تارزان"بود.توی باغات وزمین های اطراف آب بندان که پرازدرختای گردو وانجیروازگیل بود ونهروپرچین  ورودخونه داشت(که عینهو خودخود جنگل های آمازون)کمترپیش می امد که روی زمین راه بریم .طی طریق ما همیشه ازروی درختان وازاین شاخه به اون شاخه پریدن بود-مسعود خیلی جلدوچالاک بود می تونست فاصله بعید بین دو درخت روبا تاب خوردن ازشاخه ها وپریدن وگرفتن شاخه درخت بعدی طی کنه(بی نظیربود)-آخه درختا کیپ هم وسردرشاخه همدیگه کاشته شده بودند وگاه می شد فاصله ی بین چهارده پانزده درخت روبدون پا گذاشتن به زمین طی کنیم.یه قسمت ازرودخونه هم بود که یه درخت انجیروحشی نزدیکی اش داشت وما با گرفتن وتاب خوردن ازشاخه اش می رفتیم تا توی رودخونه واونجا دستمونو ول میدادیم ومی پریدیم توی آب رودخونه که مث الانش گنداب نبود،آب بود زلال وروشن وپرماهی.سرگرم هزارتا کارمهمترازبانک وقسط وازدواج وزن و بچه بودیم وازگذشت زمان غافل که یهویی صدای نعره تارزان رو رسا وواضح می شنیدیم.عین اله بود که ازروی ایوون خونه دوطبقه شون دست هایش رودوطرف دهانش میگذاشت(ژست معروف تارزانی)وبا صدای بلند وخوش آهنگ دادمیزد:هاهاهاهاااااااااااکه یعنی بیاید تارزان شروع شده.وما شتابان ودوان دوان باشنیدن صدای اذان عین اله، نمازتارزان را قامت می بستیم(اینطوریه!) 

                                                      سیم خارداروپرنده

*عنوان شعری ازنیمایوشیج

 

 



نويسنده: علی محمدزاده | تاريخ: 87/06/27 | لينك به مطلب | ساعت: 9:56 |
                                                          

سلام

ازکلمه شقیقه خیلی خوشم میومدتاهمین چند ساعت پیش که توی آینه بخودم نگاه کردم.اولش چندتا تارموی سفیددیدم وباخودم سرخوشانه خوندم...

 یکم:شعر

شرط می بندم

اگرکودک شدم

دیگرآرزوی مردشدن رانکنم

برای این همه نامردی.

شرط می بندم

اگرکودک شدم

واژه ی دروغ راحذف کنم از

حافظه ی درست نویسی ی

ساعت های املاء

دویوم:

گفتند:سه نوع اسب پرنده داريم، اسب هاي پرنده اي كه توي داستان ها و افسانه ها هست.اسب هاي پرنده اي كه آدم ها و شايد هم جك و جونور ها و گياه ها توي رؤيا مي بينند و اسب هاي پرنده اي كه احمق ها توي بيداري مي بينند.

پرسيدند: آيا احمق تر از ايشان هم باشند.

فرمودند: آره اونهايي كه اصلن اسب پرنده نمي بينند!

 

سییوم:

سرپیری ومعرکه گیری حکایت درست درس ودانشگاه من شده.آخرکجایمان به کجایش استاندارداست که حالا بیایم وامتحان "استانداردسازی"بدهیم.

چهارم: دیالوگ

 بزرگترین نیرنگ شیطان این بود كه به انسانها وانمود كرد كه وجود نداره

(كوین اسپیسی درفیلم مظنونین همیشگی)

پوسترفیلم مظنونین همیشگی

 پنجم:

ازکلمه شقیقه خیلی خوشم میومدتاهمین چند ساعت پیش که توی آینه بخودم نگاه کردم.اولش چندتا تارموی سفیددیدم وباخودم سرخوشانه خوندم:

موی سپیدوتوی آینه دیدم

آهی بلند ازته دل کشیدم

تازیرلب شکوه روکردم آغاز

عقل هی زدم که خودت رونباز

عشق باید پادرمیونی کنه

تا آدم احساس جوونی کنه

ازشمارش موهای سفید روی شقیقه ام که خسته شدم به اندازه ی خستگی ام ازاسم شقیقه هم متنفرشدم وبه همین سادگی لوله اسحله رو روی شقیقه ام گذاشتم وبنگ...

                                                   ***

                                                             پوسترفیلم شکارچی گوزن

شقیقه یک عنصرکلیدی توی خیلی ازفیلمهاست.کافیه یه نگاه اجمالی به مهمترین فیلمهای سینمایی بیندازیم تا به اهمیت شقیقه پی ببریم وببینیم که هرجا که اسلحه هست،شقیقه هم هست.توی فیلم های پلیسی حتما"یه صحنه هست که لوله ی یه اسلحه(فرقی هم نمی کنه کلت ویا هفت تیریا مسلسل باشه)روی شقیقه قهرمان اصلی فیلم ویا رئیس دزداقرارگرفته که مثلا اعتراف کن ویا جای پولها ویامخفیگاه دوستانت رولوبده.توی فیلم های گروگانگیری وآدم ربایی که بدون گذاشتن اسلحه روی شقیقه کاری صورت نمی گیره.توی فیلمهای وسترن که فت وفراوون نوک مگسک ششلول وسترنرشقیقه یه نفرونوازش می کنه که"جم نخورنفله وگرنه یه گوله حرومت می کنم".توبعضی ازفیلمهای عشق وعاشقی هم،عاشق دلخسته وناامیدباچکاندن ماشه یک اسحله پرتوی شقیقه اش یه گلوله توش می کاره وبه زندگی پرازدردورنج ومحنت خودش پایان میده.توی فیلم های جنگی بیشترین کاربرد شقیقه درگرفتن اسیروبدست اوردن اطلاعات جنگیه.توی فیلم های گانگستری که دیگه شاه بیت شقیقه های نشان شده است.یه نما روتوی فیلم "راننده تاکسی"ساخته"مارتین اسکورسیسی"روبیاد دارم که"رابرت دنیرو"بعدازیه کشتارتمیزتوی فاحشه خونه برای نجات دخترک(جودی فاستر)،وقتی که زخمی ازگلوله روی پله افتاده با انگشتانش گلوله ی اسحله خیالی روتوی شقیقه اش خالی می کنه.توی فیلم "وکیل مدافع شیطان" ساخته "تیلورهکفورد"هم "کیانوریوز"اسلحه روروی شقیقه اش می گذارد وشلیک می کنه تا ازدست وسوسه های"آل پاچینو"نجات پیدا کنه.اماشایدمهمترین سکانس ازفیلمی که به شقیقه اهمیت داده"شکارچی گوزن"ساخته"مایکل چیمنو"باشه.جایی که"مایکل" (رابرت دنیرو)بسراغ دوستش"نیک"(کریستفروالکن)میره واونو تو ویتنام توی یه باشگاه شرط بندی درحال رولت روسی می بینه.صحنه ای که "مایکل"برای بخاطراوردن گذشته "نیک"وارد بازی"رولت روسی"میشه.اتمسفرصحنه جنون آساست،دوطرف میزنشسته اندوبه نوبت ماشه اسلحه روتوی شقیقه شون میچکونندباسربندیکه بسربسته اند که درصورت شلیک گلوله مغزشون پخش وپلا نشه.خشونت خالص وناب توی صحنه موج میزنه همراه با سروصدای کرکننده تماشاچیان.لازمم شد یه باردیگه اینجای فیلم روببینم.ازشقیقه ام که تویش موی سفید دراومده متنفرم،کسی یه مگنوم کالبیرچهل وپنج سراغ نداره...(اینطوریه!)

ششم:

تیردرشقیقه

ادی ادامز، با این عکس معروف ( قتل یک ویت کنگ)، برنده جایزه پولیتزر در سال ۱۹۶۹شد. مدتی بعد، او اظهار داشت که در اعطای این جایزه، افسر مجری قتل، به گونه ای ناعادلانه، نادیده گرفته شده !

هفتم:

مادر و همسر گراهام بل مخترع تلفن هر دو ناشنوا بوده اند.



نويسنده: علی محمدزاده | تاريخ: 87/06/21 | لينك به مطلب | ساعت: 1:32 |